تبليغاتX
شورستان
نوشته های پراکنده
 
 

 

  درباره ی پگي فلن (Peggy Phelan) استاد دانشگاه، نويسنده و اجراگر امريکايي.
    
    فلن در پژوهش ها و دريافت هاي نظري و عملي خود درباره پرفورمنس (اجرا)، بر اين نکته تاکيد مي ورزد که زنده بودن پرفورمنس- گذرندگي و طبيعت ناپايدار آن - از منظر رواني، سياسي و اخلاقي معنادار و دلالتگر است. وي با تلفيق نظريه هاي روانکاوي، فمينيسم، و سياست، چنين استدلال مي کند که پرفورمنس به خاطر ماهيت گذرا و زنده اش، فقدان را به نمايش مي گذارد و چون انسان در طول حيات خود، به لحاظ عاطفي و رواني با اين مفهوم درگير است، بنابراين تحليل و بررسي پرفورمنس به مثابه يک آسيب (تروما)، غياب يا فقدان صحنه يي شده و مي تواند براي افراد اشارتگر، راهگشا و درمانگر باشد. براي فلن آنچه پرفورمنس را از ديگر رسانه ها متمايز مي کند، حقيقت زنده بودن آن است: آرشيو ها، مجموعه هاي ضبط شده، نوارها و فيلم هاي پرفورمنس، پرفورمنس نيستند زيرا آنها فرآورده هايي ثابت، آماده و ايستا هستند. به باور او اين کيفيت گذرا و ناپايدار است که به ويژه به پرفورمنس نيرويي بالقوه سياسي مي بخشد. پرفورمنس به این دلیل که نمي تواند ثبت و ضبط شود، قادر به بازتوليد شدن هم نيست. پرفورمنس در برابر کالايي شدن، ابژه شدن و تصاحب شدن ايستادگي مي کند تا در عوض امکان پويايي و خلق مدام خود را حفظ کند. به بيان فلن آنچه پرفورمنس را شورانگيز مي کند و به آن ارزش اجتماعي مي بخشد، نه حس حضور آن که حس غياب آن است. اين حس که انگار پرفورمنس هميشه در حال گريز است و امکان حصول دوباره آن مقدور نيست. وي معتقد است که نظريه پردازان اين حوزه، براي واکاوي پرفورمنس نيازمند جستن گفتماني زنده، اجرايي، خلاق و انتقادي هستند تا بتوانند به اين وسيله کيفيت هاي ناپايدار آن را تقويت کنند. نه آنکه آن را به زور در نثرهايي ژورناليستي و آکادميک بگنجانند. فلن در کتاب «بي نشان» (1993) استدلال مي کند که پرفورمنس آستانه يي (liminal) است - ميان زنده و حاضر و در دم مختوم و غايب بودن - و به دليل دارا بودن همين ويژگي آستانه يي، به طور اخص براي به عمل واداشتن و روانکاوي کردن افرادي که به وسيله فرهنگ مسلط، به خاطر نژاد، جنسيت، جهت سياسي، توان يا طبقه شان اجباراً احساس آستانه يي يا حاشيه يي بودن مي کنند، رسانه يي ارزشمند است. وي اذعان مي دارد که بي نشان بودن، نقطه يي کور در قلمرو فرهنگ مسلط بودن، به فرد اين امکان و اجازه را مي دهد که از زير نگاه ناظر و کنترل کننده جامعه بگريزد. فلن در درون گفتماني روانکاوانه - فلسفي، به پيروي از دريدا و لکان تصريح مي کند که در فرهنگ هاي غربي، مردان برحسب ارزش، نشاندار هستند اما زن ها نه. اما پس از چندی، بازنمايي فرهنگي که هنر را نيز شامل مي شود زن را به مثابه يک دال يا استعاره نشانه گذاري مي کند و مرد به يک هنجار بي نشان، به يک نظرگاه بدل مي شود. زنان در هنر همواره از نظرگاهي مردانه - که هنجارمند تصور مي شود - دال بر چيزي هستند. به باور فلن موقعيت حاشيه يي زنان به مثابه «بي نشان» يا کم پيدا، در واقع آنها را توانمند مي سازد تا از زير بار مسووليت ديده شدن شانه خالي کنند و به اين جهت تحليل و بررسي «بي نشان بودن» - يا در مورد پرفورمنس گذرا بودن - به مثابه يک استراتژي زيبايي شناختي راديکال، جهت توان بخشيدن به ذهنيت هاي آستانه يي، امري مهم و ارزنده است.
    
    فعاليت هاي فلن در مطالعات اجرا، هم به لحاظ فرم و هم از منظر محتوا متمايز از دیگران است. براي مثال آنجا که ريچارد شکنر تحقيقات و فعاليت هايش را بر مردم شناسي و آيين متمرکز مي کند، وي - شايد به دليل علاقه به سياست هاي اجرايي نوشتار - فمينيسم و روانکاوي را محور بحث هايش قرار مي دهد. او با طرح نظريه «نوشتار اجرايي» (Performative Writing) فرم هاي پرداختن به مطالعات اجرا را گسترش داد. نظريه وي پيوند پويا و دوگانه ی تفکر خلاق و انتقادي است که تفسير، تحليل، داستان، حکايت، خيال و ژرف انديشي را درهم مي آميزد و هدفش الگو قرار دادن طبيعت ناپايدار پرفورمنس و درنورديدن مرزهاي آن است. فلن نوشتار اجرايي را از نقدهاي قراردادي اجرا کاملاً جدا مي داند. نقدهايي که به جاي زنده، گريزان و راديکال بودن - مثل خود پرفورمنس- محافظه کارانه تفسير مي کنند. به بيان فلن در «جنس سوگوار» (1997) - نوعي مرثيه سرايي براي بدن ستمديده و مصدوم - نوشتار اجرايي قصد دارد نيروي عاطفي پرفورمنس مثل حس فقدان آن را متبلور کند و نقد پرفورمنس را وادارد که مبتني بر فرد، نسبي، پويا و در زمان حال باشد نه دنباله رو و مقلد.
   
    فلن با فعاليت هاي خود، طبيعت میان رشته يي(Multidisciplinary) مطالعات اجرا را عيان کرد که از سوي برخي منتقدان نيز با مخالفت شديد روبه رو شد. از ديگر آثار او مي توان به «برون ريزي» (1993) مجموعه مقالاتي درباره فمينيسم و پرفورمنس و «کران هاي پرفورمنس»( 1998) اشاره کرد. فلن از سال 1985 در دانشگاه نیویورک دپارتمان مطالعات اجرا - که به همراه ريچارد شکنر موسس آن بوده است - مشغول به تدريس است و در سال 2002 نيز به مقام پروفسور دپارتمان درام دانشگاه استنفورد کاليفرنيا نایل شد.
    
    منبع:-
    
    The Routledge Companion Theatre and Performance. 

روزنامه اعتماد  شماره ۱۴۷۲ 30/5/86 صفحه 11 (تئاتر) 

|+| نوشته شده توسط آزاده شاهمیری در  |
 
 

نژاد من انگوری رسیده است برای پاهای مست...

 

«امه سه‌زر» نمایشنامه‌نویس، شاعر و نویسنده سیاهپوست و فرانسه زبان، در ماه ژوئن سال 1913 در شهر بس‌پوئنت، در جزیره مارتینیك، واقع در مجمع‌الجزایر آنتیل از مستعمرات فرانسه به دنیا آمد. در خانه‌ای كه صدای موش‌ها و سر و صدای شش‌خواهر و برادر او با هم آمیخته بود تا آنكه چند روز پیش در سن ۹۴ سالگی چشم از جهانی فروبست كه تمام عمر در راه انسانی‌تر شدن آن كوشش‌های بسیار كرده بود. در تمام سال‌های كودكی پدرش كارمند جزء بود و با همه فقری كه داشتند، وضع زندگی خانواده‌اش بهتر از دهقان‌های كاكائوكار محلی (با درآمد سالانه 50 فرانك فرانسه) بود كه هیچ نداشتند. در دوران جوانی، دیدن نابرابری‌های نژادی و اجتماعی موجب شد تاب تحمل آن شرایط را از كف بدهد و به جست‌وجوی راه‌حلی برآید. خلاصه آنكه؛ «امه سه‌زر در جامعه‌ای بی‌روح به دنیا آمد. جامعه‌ای بی‌طغیان، بی‌هدف و بی‌آرمان. جامعه‌ای تسلیم زور، جامعه‌ای تباه. زیرا اروپاییان موفق شده بودند ترس را در دل سیاهپوستان بومی جای دهند. ترس از اینكه فردا گرسنه، بیكار یا بیمار بمانند و... بدتر از همه به زندان افتند.» ([1]، ص 3) سه‌زر جوان برای ادامه تحصیل در دبیرستان به شهر فوردوفرانس مركز مارتینیك رفت. در آنجا نیز شاهد تبعیض شدید بین فرانسویان و سیاهپوستان بود كه تاثیر عمیقی بر او گذاشت. در سال 1931 موفق به دریافت كمك هزینه تحصیلی شد و به همراه اتین لرو كه بعدها شاعر و منتقدی برجسته شد، به فرانسه رفت و در فرانسه از جمله با ل.س. سنگور شاعر بنام آفریقایی آشنا شد. ([3]، ص 6و7)

او در همین دوران با فضای ادبی آن روز فرانسه آشنا شد؛ شعر آرتور رمبو را شناخت و از آثار رمانتیك آلمان و مطالعات مردم‌شناسان تمدن‌های آفریقایی بهره برد. سه‌زر با مجله دفاع قانونی یا دفاع مشروع كه از سوی دانشجوی سیاه كمونیست و سوررئالیست‌های اهل مارتینیك اداره می‌شد، همكاری كرد. دانشجویان سیاهپوست علت انتخاب این نام را برای نشریه خود چنین اعلام كردند؛ «سیاهان اروپا بانگ «عدم خشونت» گاندی را برای پاسخگویی به این غول عظیم كافی نمی‌دانند. هنگامی كه جنایتكاری با سلاح گرم به شما حمله كرد شما حق دارید و موظفید با همان خشونت و با همان سلاح به او جواب بدهید وگرنه محكوم به نابودی هستید. و علم حقوق نام این كار را گذاشته است «دفاع مشروع».» ([1]، ص 5)
مدتی بعد در سال 1934، سه‌زر به همراه دو شاعر سیاهپوست دیگر یعنی داماس و سنگور روزنامه دانشجوی سیاه را منتشر كرد. «در این روزنامه به موضوعاتی چون اتحاد بین مردم آنتیل و آفریقا، جست‌وجوی گذشته پربار نیاكان و مبارزه بر علیه فرهنگ و سیاست استعماری فرانسویان پرداخته می‌شد.» ([3]، ص 6و7) نویسندگان روزنامه در ابتدای امر مواضع و خط مشی خود را برای خوانندگان روشن كردند؛ «مسائلی كه در این روزنامه مورد بحث قرار می‌گیرد آیه‌های مقدسی كه شاعران بورژوای غرب درباره هنر صادر فرموده‌اند نیست، مسئله این نیست كه كلودل خادم مسیحیت چه گفته یا الیوت، متولی دین آباء و اجدادی و مومن به رسالت امپراتوری عظیم‌الشأن انگلستان درباره نقد شعر چه دستور جاودانه‌ای صادر فرموده‌، آنچه در دانشجوی سیاه مطرح میشود یكی مطالعه و بررسی سوسیالیسم است و دیگر آنكه چه كنیم تا تمدن غرب نتواند ما را تحلیل برد.» ([1]، ص 3)
در همان سال‌ها اصطلاح سیاه‌ستایی یا زنگی‌گری كه در زبان فارسی سیاه‌بودگی و سیاهیت نیز ترجمه شده است، از سوی امه سه‌زر، لئوپولد سدار سنگور و لئون داماس وضع شد. البته تبار این اصطلاح به ادبیات كارائیب و قرن نوزدهم می‌رسد؛ از زمان آگاهی یافتن انسان سیاهپوست از تاریخ، ارزش‌ها و غنای فرهنگی زادبوم خود اما به طور دقیق، نهضت ادبی خاصی كه به ترویج اندیشه سیاه‌ستایی می‌پرداخت در دهه 1930 به وجود آمد. متفكران اصلی این جنبش سه‌زر، سنگور و داماس كه بعدها هر سه نفر سیاستمدار شدند با نوشتن مقالات و سرودن شعرهایی صریح و عصیانگر، خشم فروخورده نژاد سیاه را از سلطه سفید برتر به یكباره فریاد كردند تا به این ترتیب حقارت و ذلت از رنگ سیاه رخت بربندد و عزت نفس و غرور جایگزین آن شود؛ «زنگی‌گری هم به عنوان سبكی ادبی، هم به‌عنوان مخلوطی از رفتارهای خاص نژادی، هم به‌عنوان تایید جوهر فرهنگی سیاه و هم به عنوان وسیله‌ای احتمالی برای آزاد كردن اقوام سیاه، قدم به عرصه وجود‌گذارد.» ([8]، ص39) این سه شاعر سیاهپوست بازگشت به آفریقای بكر و ناسفته، بازیافتن روحیه عصیانگر و رجعت به سرچشمه‌های بدوی سیاهان را عاملی مهم در خاتمه دادن به پست‌انگاری نژاد سیاه می‌دانستند. سه‌زر و هم‌سلكان او درصدد احیا كردن زبان، آیین‌های كهن و سنت‌های باستانی آفریقایی و بازگشت به اصلی پیش از تاریخی بودند؛ در همین راستا به رنگ سیاه در مقابل رنگ سفید، منزلتی ویژه بخشیده و مقامی ایدئولوژیك برای رنگ پوست خود قائل شدند. سه‌زر می‌نویسد: «چه زیبا و خوب و به حق است سیاه بودن... سیاه باید به سیاه بودن خود افتخار كند، زیرا اگر شكنجه دیده، انسانی را شكنجه نكرده است.» سارتر درباره این نهضت و شیوه عمل فعالان آن می‌گوید: «سیاهان كلمه زنگی را كه اروپا چون سنگی به سوی آنان پرتاب كرده بود برداشتند و بر فرق اروپایی كوبیدند. سیاهی كه دشنام شنیده و بردگی كشیده است قیام می‌كند و در برابر سفیدها با غرور حق خود را می‌طلبد.» ([8]، ص 9) سه‌زر در كتاب خود، سرود بازگشت به زادبوم می‌نویسد: «درود به آنانی كه هرگز چیزی اختراع نكرده‌اند/ درود به آنانی كه هرگز چیزی كشف نكرده‌اند/ درود به آنانی كه هرگز چیزی به انقیاد خود درنیاورده‌اند.» و اینگونه ترقی و تمدن غرب را به چالش می‌گیرد. از نظر بسیاری، اشعار این شاعران در سبك و بازی‌های لغوی سخت تحت تاثیر شیوه‌های جدید شعر معاصر فرانسه، سوررئالیست‌های چپ‌گرا، به‌ویژه آندره برتون بوده است و به شكلی غیرمستقیم مدیون رمبو، بودلر و لوتره‌آمون. سارتر نیز شعر سه‌زر را انهدامی، آزاد، مابعدالطبیعی و ندای اندوه و كینه و عشق نامید.
سه‌زر در اندیشه‌ خود سیاه‌ستایی را در برابر از خودبیگانگی سیاهان قرار می‌دهد و آن را درمانی برای عقده حقارت و عدم‌اعتماد به نفس آنها می‌داند؛ همین جاست كه فرانتس فانون روانپزشك و نظریه‌پرداز ضداستعماری، به او خرده می‌گیرد. فانون اگرچه در ابتدا مفتون صراحت و بدویت سروده‌های شاعران سیاه‌ستا شد اما بعدتر با این نهضت به مخالفت پرداخت چرا كه بازگشت به آفریقای درگذشته را متعصبانه، بی‌منطق و ارتجاعی می‌دانست و این «بست نشستن در برج گذشته» را مانعی برای حركت به جلو و مبارزه با بی‌عدالتی و اقدامی قهقرایی تعبیر می‌كرد. به باور او «سیاه ستایی، توصیف خویش در مقام سنجش با سفید و قبول ملاك‌های اوست. این همان عقده حقارت است كه به‌صورت سیاه‌ستایی بروز می‌كند. هم سیاهی كه سیاه‌ستاست و هم سیاهی كه سفیدستاست، هر دو از خود بیگانه شده‌اند شخصیت هر دو تباه شده‌است. پس باید قید پوست را زد، هم از عقده خود كمتربینی و هم از عقده خود برتربینی رها شد و در پی ساختن انسان برآمد.» ([7]، ص 33)
سه‌زر در طی گذراندن دوره دانشسرای عالی پاریس با دختری از هم ولایتی‌های خود ازدواج كرد. در سال 1939 پس از فارغ‌التحصیلی از دانشسرای عالی پاریس به زادگاهش، مارتینیك، بازگشت و در دبیرستان شلچر در كسوت آموزگاری ادبیات به كار پرداخت. او و همسرش تا پایان جنگ در موطن خویش جوانان آفریقایی را آموزش دادند و آنها را با باورهای خود آشنا كردند. ([6]، ص 87) سه‌زر از سال 1938 شعر و نمایشنامه نوشت و به‌تدریج آنها را منتشر كرد. در سال 1940 نیز با همكاری رُنه منیل و آریستید مژه دست به كار انتشار مجله حاره شد. او در ابتدای فعالیت آن نشریه نوشت: «ما با كسانی هستیم كه می‌گویند: نه!» او در سال 1945 شهردار فوردوفرانس شد و در مقام نماینده مارتینیك (كه اكنون یكی از ولایات فرانسه است) در مجلس قانونگزاری فرانسه حضور یافت. در سال 1946 مجموعه شعر سلاح‌های اعجازآمیز را از نمونه‌های آغازین اشعار سوررئالیستی او است، منتشر كرد و در همین سال به عضویت حزب كمونیست در آمد: «در بحبوحه جنگ شاعر به صف كمونیست‌ها می‌پیوندد و 14 سال در آن می‌ماند، اما به سال 1956 از آن كناره می‌گیرد ولی ایمانش به سوسیالیسم استوارتر می‌شود.» ([1]، ص 8) سه‌زر به خاطر آرا و باورهای خود درباره استقلال مستعمره‌های آفریقایی از حزب كناره‌گیری كرد اما در پی آن، حزب پیشرو مارتینیك را بنیان نهاد. ([3]، ص 8)
نخستین مجموعه شعر سه‌زر با نام دفتر در سال 1947 منتشر شد.«دفتر ناله تسلیم نیست، حماسه رستاخیز سیاهان است، همراه با تغزلی شاعرانه[...] شعرهای دیوان دفتر وداعی است با گذشته و طرح برنامه‌ای است برای آینده، طرحی برای آزادی ملتی.»([1]، ص 8) مجموعه دیگر او با نام سرود بازگشت به زادبوم «شعر منثور بلندی است كه با زبانی آتشین و طنزی گزنده، اسطوره استعمار خیرخواهانه را در هم می‌كوبد.» ([1]، ص 36) این شعر فریاد اعتراض‌آمیز سیاهان است. عصیانی بر زندگی جانوری سیاهپوستان نیشكر و ابریشم كار، بردگی و سیاه فروشی. «او شعری سروده كه نمی‌توان گفت گوینده‌اش به جادوگران قبیله نزدیك‌تر است كه با قدرت جادو بر قوای طبیعت نظارت می‌كردند یا نزدیك‌تر به سنت ادبی غرب است.» ([6]، ص 89) ناشر فرانسوی از انتشار شعرهای نخستین سه‌زر امتناع كرد تا آنكه آندره برتون پیشوای شناخته شده مكتب سوررئالسیم با نوشتن مقدمه‌ای بر آن شعرها، امكان چاپ آن را فراهم كرد و مجموعه بدیع بازگشت به زادبوم در سال 1947 منتشر شد.
سه‌زر مجموعه شعر خورشید گردن‌زده را در سال 1948 و مجموعه شعر جسد گم‌شده یا تن گم‌شده را كه پیكاسو برای آن تصویر كشید، در سال 1949 به چاپ رساند. در سال 1955 كتاب گفتاری در باب استعمار كه تاكیدی است بر لزوم رجعت كشورهای جهان سوم به اصل خویش، از او منتشر شد. ([6]، ص 10) فرانتس فانون خود را مدیون این كتاب و مجموعه شعر سرود بازگشت به زادبوم دانسته و می‌گوید: «امه سه‌زر عملا دست تنها، توانسته بود روح غرور سیاه را در میان مردم جزایر آنتیل رواج بدهد [...] امیدوارم بسیاری از روشنفكران سیاه برای مبارزه از او الهام بگیرند.» ([8]، ص36) سه‌زر در گفتاری در باب استعمار، بی‌پرده و تند و تیز به افشای مقاصد قدرت‌طلبانه و سودجویانه استعمار می‌پردازد و امپریالیسم و مناسبات سلطه‌گرانه و غیرانسانی جامعه سرمایه‌داری را به شدت محكوم می‌كند. او می‌نویسد: «بین استعمارگر و استعمارشده سخنی نیست مگر از بیگاری، تهدید، فشار، پلیس، مالیات، دزدی، هتك ناموس، فرهنگ‌های اجباری، تحقیر، بدگمانی، افاده، پرمدعایی، زمختی برگزیدگان تهی مغز، توده‌های فاسد شده. هیچ رابطه انسانی در میان نیست. تنها رابطه، رابطه تسلط است و اطاعت كه استعمارگر را به مراقب و «آجان» و زندانبان و موی دماغ مبدل می‌كند و استعمارزده را به افزار تولید.» ([6]، ص 27)
امه سه‌زر آنگونه كه اولین اشعارش نشان می‌دهند، تجربه‌ای سوررئالیستی را از سر گذراند و سپس از آن فراتر رفت. با شعر نمایشی بلند و سگ‌ها خاموش بودند (1956) كه با اسم‌های و سگ‌ها خفه می‌شدند و سگ‌ها خاموش می‌شدند نیز از آن نام برده شده، وارد عالم مبارزه ‌شد و مجموعه شعر آهنكاری را نیز در سال 1959 به چاپ رساند. از آخرین آثار منتشرشده سه‌زر می‌توان به مجموعه شعر دفتر ثبت (1961) و من، لامینر (1982) اشاره كرد. مجموعه اشعار او دوره‌ای شكوفا از سوررئالیسم را در شعر بیان می‌كنند. او با آثار خود روند ادبیات مجمع‌الجزایر آنتیل را به كل دگرگون كرد؛ «در حالی كه اسلاف سزر به تقلید از الگوهای شعری كلاسیك در زبان فرانسه روی آورده و خصوصیات فرهنگی خود را پنهان می‌كردند، او به تشریح آفات استعمار در مارتینیك پرداخته و به مقابله با برداشت‌های كلیشه‌ای از سیاهان پرداخت. او كه خود را به زیبایی‌شناسی سوررئالیستی مجهز كرده بود در نظر داشت تا بیگانگی سیاهان در مارتینیك را از بین برده، و مباهاتی به میراث فرهنگی سیاهان (سیاه‌ستایی) را به جای آن بنشاند.» ([2]، ص 352) او در1960 تحقیقی تاریخی را در خصوص بنیانگذار نخستین جمهوری سیاه، ژنرال تبعیدی به فرانسه، ژنرال سنت دومینیك منتشر كرد. این كتاب تحقیقی كه توسن لوورتور نام دارد با بررسی فعالیت‌های ژنرال سنت دومینیك، مبارز سیاهپوست قرن نوزدهم، گذشته پرافتخار اقوام سیاه را نمایان و خطاهایی را كه در برابر دسیسه‌های استعمارگران مرتكب شده، موشكافی می‌كند.
سه‌زر با نمایشنامه فاجعه كریستف شاه (1963) به جهان تئاتر گام نهاد و خشونت رویدادهای فجیع را با آمیخته‌ای از تغزل وارد تئاتر فرانسه كرد؛ درهم‌تنیدگی شاعرانگی و خشونت در زبان و درهم ریختگی واقعیت و فانتزی ویژگی منحصر به فرد آثار نمایشی او است؛ «فاجعه كریستف شاه، نمایشنامه‌ای است نیمه تاریخی، نیمه افسانه‌ای. محل وقوع جزیره هائیتی است و زمان آن اوائل قرن نوزدهم، در عهد سلطنت كریستف كه پادشاه قسمت شمالی هائیتی بود. اینها واقعیات تاریخی نمایشنامه‌اند و بقیه، بر مبنای این واقعیات، محصول ذهن هنرمند نویسنده.» ([4]، ص 5)خلاصه نمایشنامه به این شرح است كه پادشاه قلمرویی كوچك در حدود سال‌های 1811 تا 1820، نزدیك به صد سال زودتر از دیگران، كوششی تراژیك را برای استعمارزدایی آغاز می‌كند؛ «اما آفریقای آزادشده كنونی، بلافاصله پس از رفتن سفیدپوست‌ها با وسوسه‌های خاص خود آشنا خواهد شد: وسوسه خودكامگی، وسوسه‌های جادو و آیین‌ها، گذشت‌ناپذیری و كوشش‌های خاصش برای بازآفرینی نوعی سیاه‌ستایی بی‌مانند، بازیافتن تشخصی كه بر اثر قرن ها بردگی پنهان، مانده و فاسد شده است.» ([3]، ص 8 و 9)
سه‌زر نمایشنامه‌ بعدی خود یعنی فصلی در كنگو را در 1965 نوشت. «فصلی در كنگو یك نمایشنامه اجتماعی است و موضوع آن یكی از حادترین مسائل معاصر- و حتی امروزی- آفریقا. شخصیت‌های نمایشنامه باستثنای چند مورد، همگی از مردان معروف كنگو در 1960 می‌باشند. برخی تحت نام واقعی‌شان: پاتریس لومومبا، پولین لومومبا، هامرشولد، بنچ و دو رفیق شهادت لومومبا: اكیتو و مپولو[...] شخصیت‌های دیگر نمایش خیالی هستند و هر یك به نوبه خود مظهری یا سمبلی (بانكدارها سمبل سرمایه‌داری یا نوازنده سانزا مظهر آگاهی و وجدان ملی)...» ([5]، ص 5) در هر دو نمایش شاهد برخورد بین آرمان‌های رهبر سیاسی (كریستف شاه، پاتریس لومومبا)، زد و بندهای دیگران و بی‌اعتنایی و انفعال توده مردم هستیم. در این میان فشار و سركوب كه جامه سیاه در بر كرده، باز هم فرد عاصی را در هم می‌شكند. او نمایشنامه توفان اقتباسی از نمایشنامه شكسپیر را در سال 1969 نوشت كه یكی از نمونه‌های كامل اقتباس‌های پسااستعماری به‌شمار می‌رود. در بازخوانی سه‌زر از توفان، كالیبان برده‌ای سیاه و طغیانگر است و پراسپرو ارباب سفیدپوست و ستمگر او كه همواره به برده خود وعده آزادی می‌دهد اما هرگز به آن عمل نمی‌كند. كالیبان قهرمان سیاه نمایشنامه سه‌زر همانند خود او خشمگین و عاصی اما شاعرانه به زبان، تمدن و تاریخ سفیدپوستان می‌تازد و گویی بغض در گلو مانده سیاهان را با فریاد كردن الا ‌ای آزادی، آزادی می‌گشاید. سه‌زر با سه نمایشنامه خود تاثیری عمیق و مهم بر ادبیات نمایشی آفریقا‌ گذارد و به یكی از جدی‌ترین منتقدان استعمارگری و نویسندگان، مبارزان استعمارزدایی بدل گشت. بر اساس آرای منتقدان و مفسران، نكته مهم در كار سه‌زر بیداری و آگاهی او است و هشیاری‌اش نسبت به استعمار و امپریالیسم و ظلمی كه بر سیاهپوستان جهان روا داشته‌‌اند. سه‌زر نمونه نویسنده‌ای است كه نتوانست نسبت به سرنوشت همنوعان خود؛ سیاهان در هركجای جهان بی‌اعتنا بماند. شعر او خود گواه این مدعاست: «من جهود متروكم، سیاه استرالیاییم، هندی كلكته‌ام، زنگی نیویوركم (كه هیچگاه رای نمی‌دهد) انسان گرسنه‌ام، انسان توهین دیده‌ام، انسان شكنجه شده‌ام». او سرسختانه در راه آزادی كشور، نژاد و ملتش مبارزه كرد. اگرچه به دنیای سیاست قدم نهاد اما سلاح او در این میدان همواره قلم او بود.


منابع:
1- امه سه‌زر؛ ندای جاودان ملت خود- كتاب زمان، ویژه امه سه‌زر- كتاب اول، سال؟.
2- پین، مایكل- فرهنگ اندیشه انتقادی از روشنگری تا پسامدرنیته- ترجمه پیام یزدانجو- نشر مركز، تهران: 1382.
3- سه‌زر، امه- توفان- ترجمه فرشید محسن‌زاده و فریبا كامگاری- انتشارات نیلا، تهران:1381.
4- سه‌زر، امه- فاجعه كریستف شاه- ترجمه منوچهر هزارخانی- كتاب زمان، تهران:2536.
5- سه‌زر، امه- فصلی در كنگو- ترجمه منوچهر هزارخانی- كتاب زمان، تهران: سال؟.
6- سه‌زر، امه- گفتاری در باب استعمار- ترجمه منوچهر هزارخانی- موسسه انتشارات آگاه، تهران:1356.
7- فانون، فرانتس- پوست سیاه، صورتك‌های سفید- ترجمه محمدامین كاردان- شركت سهامی انتشارات خوارزمی: تهران:1353.
8- كات، دیوید- فانون- ترجمه ابراهیم دانایی- شركت سهامی انتشارات خوارزمی، تهران: 1357.

کارگزاران شماره 473 ، یک شنبه، 1 اردیبهشت ، 1387

|+| نوشته شده توسط آزاده شاهمیری در  |
 

 



The Mothers of The Plaza de Mayo

مادران میدان مایو

این زنان آرژانتینی از سال 1977 در اعتراض یه ناپدید شدن جوانان خود در سالهای دیکتاتوری نظامی ددمنشانه ­ی آرژانتین در سالهای 83 ـ 1976 که به جنگ کثیف معروف است به پا خاستند. مادران طی اعتراضهای خود توانستند توجه جامعه ­ی جهانی را به نقض حقوق انسانی در آرژانتین آن زمان معطوف کنند و به این ترتیب برخی جنایتکاران را به سزای خویش برسانند. این زنان مبدع شکلی از تشکل و کنش جمعی شدند که از آن پس الگوی فمینیستها و گروههای زنان در سرتاسر دنیا شد. جنبش مادران در آوریل 1977 آغاز شد. زمانی که چهارده زن برای به دست آوردن اطلاعاتی درباره ­ی فرزندانشان به شکل علنی با هم ملاقات کردند. آنها پیش از آن، زمانی که در ادارات دولتی و دادگاهها در جست­ وجوی بی­ نتیجه ­ی فرزندان خویش بودند با یکدیگر آشنا شده بودند. اما این بار در میدان مایو، میدان مرکزی شهر بوینس آیرس، گرد هم آمدند. روبه­روی کاخ ریاست جمهوری و در قلب منطقه­ی سیاسی و اقتصادی پایتخت. این زنان رفته رفته به مثابه یک گروه شناخته شدند و خود را مادران میدان مایو نامیدند. مادران به منظور شناسایی خود از دیگران روسریهایی سفید بر سر می­ کردند. در طی سه ماه بیشتر از صد و پنجاه زن میانسال به مادران پیوستند. آنها هر هفته در میدان مایو جمع می ­شدند و بازو در بازو به آهستگی دور میدان قدم می ­زدند. پلاکاردهایی حاوی اطلاعاتی درباره ­ی ناپدیدشدگان خود را حمل می ­کردند و عکسهای فرزندان خود را بر کارتهایی به گردن می ­آویختند. گاهی نیز پشت میکروفون می ­ایستادند و با پرسشهایی درباره ­ی جوانان خود، کاخ ریاست جمهوری را مخاطب قرار می ­دادند.

موفقیت مادران در جلب توجه ملی و بین ­المللی نسبت به سی هزار ناپدیدشده ­ی آرژانتینی و اعتراضهای پی در پی آنها دولت و مقامات آرژانتینی را بیمناک کرد. مقامات حکومتی آرژانتین در پاسخ به عملکرد مادران دوازده تن از آنان را ناپدید و در مقاطعی ورود این زنان را به میدان مایو قدغن کردند. به رغم این اوضاع و شرایط و با وجود این واقعیت که دوران دیکتاتوری مدتهاست که به پایان رسیده است، مادران همچنان به اعتراض خود ادامه می ­دهند و هنوز در پی اطلاعات، غرامت و مجازات هستند. آنها با ارایه ­ی روایتی دیگر از دو موضوعِ ملیت آرژانتینی و جنسیت با سلطه ­ی نظامی بر قلمرو عمومی به مخالفت برخاستند و به فراموشی سپردن فرزندان مادران میدان مایو را محکوم کردند.

مادران میدان مایو با اعتراضهای خود نام و چهره ­ی ناپدیدشدگان را یادآوری و ثبت و ضبط کرده و زنده نگه می ­دارند و تعریف مردسالار و ظالمانه ­ی مرسوم از مادر بودن را به چالش می­گیرند. تعریفی که قصد دارد آنها را ساکت نگاه داشته و در خانه ماندگار کند. کنش جمعی مادران میدان مایو اگرچه خودجوش و بدون طرحی قبلی شکل گرفت، رفته رفته به نمایشی گروهی بدل شد. تاریخ پرفورمنس مملو از چنین حرکتهای مردمی است که با اعتراض اجتماعی خود تحولاتی بنیادین را در عرصه ­های ملی یا بین ­ المللی سبب شدند.


منبع

The Routledge Companion to Theatre and Performance, 2006


|+| نوشته شده توسط آزاده شاهمیری در  |
 


 

مارینا آبراموویچ Marina Abramovic هنرمند و مربی صربستانی هنر اجرا خود را مادربزرگ هنر اجرا می ­داند. او از سالهای نخست دهه­ ی 1970 میلادی به کار اجرا مشغول است. اجراهای او شخصی و به لحاظ فیزیکی و حسی عریان و پرمخاطره هستند. او در اجراهایش کنشهای زندگی روزمره مانند قدم زدن، جیغ کشیدن و در کل عملکردهای عادی زندگی را معیار قرار می ­دهد تا به این وسیله قدرت نهفته در این عملها را افشا کند. آبرامویچ در کارهایی که شباهتهایی با آثار اُرلان و استلارکِ بادی آرتیست دارد محدودیتهای بدن خود، کار هنری و رابطه­ ی اجراگر و تماشاگر را تحت فشار می ­گذارد و پیوسته مسئولیتهای اجتماعی هنر، هنرمند و تماشاگر را واکاوی می ­کند.

 برخی آثار نخستین آبرامویچ که تقریباً از خطرناکترین اجراهای او نیز هستند، نه فقط مشارکت تماشاگران که حس خشونت بالقوه­ ی آنها را نیز برانگیخت. آبراموویچ در اجرای ریتم صفر (Rhythm 0 (1974 از تماشاگران خواست تا با استفاده از هفتاد و دو وسیله ­ای که در اختیار آنها گذاشته بود هر چه می ­خواهند بر سر او بیاورند. وسایل از این قرار بودند: اشیای نسبتاً بی ­خطر (پر، رُژ لب، عسل)، اشیای بالقوه خطرناک (کبریت، قیچی، چاقو، شلاق، اره، تبر) و اشیای بالقوه کشنده (گلوله، اسلحه). تماشاگران پس از گذشت 9 ساعت از آغاز اجرا در حالی که بدن آبراموویچ زخمی، نقاشی و تزیین شده و اسلحه­ ای پُر سرش را نشانه گرفته بود، اجرا را متوقف کردند. آبراموویچ در اجراهای بعدی خود امکان دسترسی بالقوه دیگرآزارانه (سادیستی) تماشاگر را به خودش کاهش داد. اما با ادامه دادن اجراهای خودآزارانه ( مازوخیستی) خود به بررسی آستانه ­ی تحمل و مقاومت تن خویش، رابطه ­ی تماشاگر با این مسئله و توانایی تغییر مقاومت به انواع جسمانی، حسی و روانی آن پرداخت.

او در سال 1975 چند بادی آرت اجرا کرد و به این ترتیب محدودیتهای بدن خود را آزمود. برای مثال در اجرای آزاد کردن صدا Freeing the Voice آن قدر جیغ کشید تا صدایش گرفت. یا در اجرای وقفه در فضاInterruption in Space  پی در پی به سمت دیوار دوید و خود را به آن کوبید تا از حال رفت. در اجرای لبهای توماسLips of Thomas  با تیغ ستاره­ای پنج پر روی شکم خود کشید، خود را شلاق زد و مدت سی دقیقه روی صلیبی یخین دراز کشید.

آبراموویچ در سالهای 1976 تا 1988 در یکی از مشهورترین همکاریهای هنری تاریخ هنر این عصر به همراه پارتنر خود اولی هنرمند آلمان شرقی تبار به آزمایش حدود پایداری بدن ادامه داد. آن دو پس از نمایش سِری اجراهایی طولانی مدت در پی کشف مرز درد به کار بر روی اجرایی پرداختند که آنها را به پایداری در برابر زمان ملزم می ­کرد. در اجرای تقاطع شب و دریا(Night Sea Crossing (1981 که در مکانهای مختلفی در سر تا سر دنیا اجرا شد، آبراموویچ و اولی بی­ حرکت، ساکت و بدون غذا مدت هفت تا دوازده ساعت طی روزهای متعدد رودر روی هم دو طرف میزی می ­نشستند. اما نقطه­ ی اوج هنر مقاومت مشترک آنها، اجرای عاشقها، قدم زدن روی دیوار چین (The Lovers: Walk on the Great Wall(1988 بود. در این اجرا که 90 روز به طول انجامید، آبراموویچ از سمت شرقی دیوار چین و اولی از سمت غربی دیوار به قصد ملاقات یکدیگر به سوی مرکز دیوار به راه افتادند و در نفطه ­ی که به هم رسیدند با یکدیگر قطع رابطه کردند. آنها در این اجرا مقاومت در برابر زمان و فضا را به نمایش گذاشتند و به شکلی استعاری سفر/ زندگی خود را بازی کردند؛ همان قدر مشترک که منفک.

اجراهای آبراموویچ در دهه ­ی 90 میلادی و در قرن بیست ویکم در مقایسه با آثار نخستین او صراحت و ارجاعات اجتماعی بیشتری دارد. در اجرای بالکان باروک ( Balkan Baroque(1997 آبراموویچ به طور مستقیم به پاکسازی قومی در جنگ اخیر زادبومش صربستان اشاره می ­کند؛ او در چیدمان خود ویدیوهایی را به شکل سه لته در کنار هم قرار داده بود که نمایشگر او و والدینش، سه ظرف مسی و کپه­ای استخوان متشکل از استخوان 1500 رأس گاو بودند. آبراموویچ 5 روز، روزی 6 ساعت روی کپه استخوان می ­نشست و استخوانها را با برس می ­سابید و با ماده ­ی گندزدا پاک می ­کرد. او در این اجرا تماشاگران را در مقام شاهد و گواه خود به چالش کشید تا نسبت به عذابی که به خود می­ دهد احساس مسئولیت کنند. اما در حقیقت آنها را به داشتن احساس مسئولیت در قبال زمینه ­ی سیاسی کلی­ تری وامی ­داشت که در اجرا به آن ارجاع می ­داد.

آبراموویچ در سال 2002 خانه ­ای با چشم ­انداز اقیانوس The House with the Ocean View را اجرا کرد. در این اجرا دوازده روز را بدون صحبت کردن با کسی یا خوردن چیزی در گالری نیویورک سپری کرد. او سه اتاقک را که داخل آن قابل دیدن بود در فاصله ­ی 1/5 متر بالاتر از سطح زمین نصب کرد که تنها با نردبان قابل دسترسی بودند. نردبانهایی که به جای پله در آنها چاقوی قصابی تعبیه شده بود. از تماشاگران خواسته شد تا سکوت را رعایت کنند اما در آنچه آبراموویچ انرژی دیالوگ می ­نامد مشارکت کنند؛ آبراموویچ به هر کدام از تماشاگران خیره می ­نگریست.  در انتهای اجرا آبراموویچ اعلام کرد که این اجرا ادای دینی به حادثه ­ی 11 سپتامبر 2001 بوده است و به مردم نیویورک تقدیم می ­شود. اگرچه آبراموویچ طی سالهای گذشته رسانه و استراتژیهای خود را تغییر داده است، همچنان خستگی ناپذیر به مثابه وسیله ­ای برای نشان دادن خشونت و رنج و روبه ­رو کردن آنها و در مقام رسانه ­ای برای به چالش گرفتن محدودیتهای قراردادی کرانها و امکانهای ارتباطی اجراگر / تماشاگر و در حکم نمایشی آیینی که شاید بتواند بر سیر تحول فردی و اجتماعی اشخاص تأثیر بگذارد هنوز درگیر کشف هنر و اجرا است.

 
منبع: (The Routledge Companion to Theartre and Performance (2006
|+| نوشته شده توسط آزاده شاهمیری در  |
 
 
بالا